محمد بن حسين البيهقي

407

تاريخ بيهقى ( فارسي )

است ، باز بايد ستد كه افسوس 1 و غبن 2 است ، كارى ناافتاده 3 را افزون هفتاد و هشتاد بار هزار هزار درم بتركان و تازيكان 4 و اصناف لشكر بگذاشتن . و اين حديث را در دل پادشاه شيرين كردند 5 و گفتند « اين پدريان به روى ورياى 6 خود نخواهند كه اين مال خداوند بازخواهد كه ايشان آلوده‌اند و مال ستده‌اند ، دانند كه باز بايد داد و ناخوششان آيد . صواب آن است كه از خازنان نسختى خواسته آيد به خرجها كه كرده‌اند و آن را بديوان عرض فرستاده شود و من كه بوسهلم لشكر را بر يكديگر تسبيب 7 كنم و براتها بنويسند تا اين مال مستغرق 8 شود و بيستگانى 9 نبايد داد يك سال تا مالى به خزانه بازرسد از لشكر و تازيكان كه چهل سال است تا مال مىنهند و همگان بنوااند ، و چه كار كرده‌اند كه مالى بدين بزرگى پس ايشان 10 يله بايد كرد 11 ؟ » امير گفت : نيك آمد . و با خواجهء بزرگ خالى كرد و درين باب سخن گفت . خواجه جواب داد كه : فرمان خداوند راست بهر چه فرمايد ، امّا اندرين كار نيكو بينديشيده است ؟ گفت : انديشيده‌ام و صواب آن است ، و مالى بزرگ است . گفت : تا بنده نيز بينديشد ، آنگاه آنچه او را فراز آيد 12 ، بازنمايد 13 ، كه بر بديهت 14 راست نيايد ، آنگاه آنچه رأى عالى بيند ، بفرمايد . امير گفت : نيك آمد . و بازگشت و آن روز و آن شب انديشه را بدين كار گماشت و سخت تاريك نمود وى را 15 ، كه نه از آن بزرگان و زيركان و داهيان 16 روزگار ديدگان 17 بود كه چنين چيزها بر خاطر روشن وى پوشيده ماند . [ مشاوره امير با وزير در باب صلات ] ديگر روز چون امير بار داد و قوم بازگشت ، امير خواجه را گفت : در آن حديث دينه 18 چه ديده است ؟ گفت : به طارم روم و پيغام دهم . گفت : نيك آمد . خواجه به طارم آمد و خواجه بو نصر را بخواند و خالى كرد و گفت : خبر دارى كه چه ساخته‌اند ؟ گفت : ندارم . گفت : خداوند سلطان را برين حريص كردند كه آنچه برادرش داده است به صلت لشكر را و احرار 19 و شعرا را تا بوقى 20 و دبدبه‌زن 21 را و مسخره 22 را بايد ستد . و خداوند با من درين باب سخن گفته است . و سخت ناپسند آمده است مرا اين حديث . در حال چيزى بيشتر نگفتم كه امير را سخت حريص ديدم در بازستدن مال ، ؟ ؟ ؟ بينديشم .